
بیش از هر وقت احساساتیست
هرچند قوی، بینیاز و مستقل
عجیب نیازمندِ گرمی یاریست
که پیش از این ریزش با او درآمیزش
بوی بدن این معشوق، با خون رحمش به بیرون جاریست
بینیاش تا دسته پر است از این بو
به کله زده، گیج است از این رو
این مایع قرمز رنگ، نامش خون
وگرنه چکیده هر آنچه اتفاق، فکر و احساسیست
که گذشته بر او در طی این ماه و حاصلِ این بازیست
قطره قطره میچکد و لخته لخته دور
ترک میکند این بدن را گاهی به زور
لیز میکند تهت را، سرت را کور
و شاید هم آنقدر بینا
که انتخاب، تمرکز و تشخیص
میشود به اندازه شرتت خیس
گر نباشد که خشک کند
اشکهایش او را میبرند به درامای “اِن” سالِ پیش
آنجا که رسید
جریان و سد
جریان و سد
ایست… حرکت
درد و پیچشی در خویش
دردِ پرید، به مانند فشار طنابیست
حلقه زده بر دل، رحم و روده
بر هرچه هست و هر چه بوده
بر او که ترکت کرد و او که مثل سیریش بندت کرد
بر آنان که تابت دادند و بعد نان و آبت دادند
بر اینان که حقت خوردند، تا بجنبی نعشت بردند
و بر این که لمست کرد… هوشت برد… آه بویش هنوز…
به بیرون میکشد این طناب با تمام قوا
یکهو ول میکند همه را به ناگاه
به بیرون میکشد این بار سخت تر
بعد ول میکند بیدردسر
بیش از هر وقت احساساتیست
در اوج سرخوشیاش
اگر دیدی ابروانش گره خورده، هیچ تعجب نکن
این امر عادیست…
![]()
آذر ۹۰
